تبليغاتX
۩ قبله عشق ۩
 رفتی ...

 

ای كاش كسی خواب تو را می دزديد

 

از سينه ی من تاب تو را می دزديد

 

ای كاش كسی از دل شب می آمد

 

نيلوفر مرداب تو را می دزديد

 

 

 

امشب همه ی ستاره ها گريانند

 

با قلب شكسته ام غزل می خوانند

 

يك دسته شهاب از آسمان می گذرند

 

انگار به آرزوی من می مانند

 

 

 

رفتی و كلاغ قصه ها تنها ماند

 

هابيل و برادری كه بی فردا ماند

 

ماهی كه به سعدش شب من نورانی

 

ديوانه نماند و عشق ، اين جا جا ماند

 

 

 

امشب همه آسمان من ماتم شد

 

ماه شب تار من زقلبم كم شد

 

خاموش شدی تا به لبم مهر زنی

 

هم چون خم گيسوی تو پشتم خم شد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 می خواستم

 

 

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

 

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

 

می خواستم که در غم عشق تو سالها

 

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

 

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

 

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

 

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

 

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

 

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

 

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

 

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

 

خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد

 

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

 

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

 

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

 

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

 

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

 

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

 

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

 

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

 

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

 

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

 

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

 

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 بگذار و بگذر

  

  دل ازدنیای خودبیگانه کن بگذارو بگذر

   

 دل بیگانه را دیوانه کن بگذارو بگذر

 

دراین آشفته بازار محبت خالصان را

 

 به ناز چشم خود مستانه کن بگذارو بگذر

 

اگر جزتو کسی مست می جانان جان نیست

 

 شراب عاشقان پیمانه کن بگذارو بگذر

 

دل از یاران بریدن جام زهرآلود درد است

 

 به این می یارخود دردانه کن بگذارو بگذر

 

مبر طاعت زناصح کو خودش مدهوش خواب است 

 

کمر بر همتی مردانه کن بگذارو بگذر

 

بزن جامی واز این رخوت وسستی برون آی

 

به می این دهکده میخانه کن بگذارو بگذر

 

ببین پروانه را سوزد زعشق آتشین یار

 

ز داغش چاره ای رندانه کن بگذارو بگذر

 

گرت این پیله ی آشفته تنگ آمد رها شو

 

 بزن کاشانه را ویرانه کن بگذارو بگذر

 

کسی در باورش اخلاص بی لغزش نیاید

 

 تو این افسانه را افسانه کن بگذارو بگذر

 

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در جمعه یکم آذر 1387  |
  تقدیم به عشق من

 

 

 

 

نمي دونم چه طور ميشه زندگي بي تو واسه من

 

راضي نشو به مردنم  نشكن نرو  اي گل من

 

خودت ميدوني اون نگاهت آتيش به جونم ميزنه

 

از من نگير نگاهتو   بگذار كه قلبم بزنه

 

هر چي بخواي همون ميشم  فقط نگو مي خواي بري

 

بكش منو تا نبينم كه منو تنها میذاری

 

بدون تو دنياي من پر از سياهي و غمه

 

چه جور بگم كه رفتنت  شروع اشك و ماتمه

 

اگه بري  روزهاي من هيچ فرقي با شب ندارن

 

ابر هاي آسمون مي خوان از غم دوريت ببارن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 ميان يك مه كمرنگ ساحلي

 

 

غروب قلب غريبم ميان غم گم شد
 
فضاي پنجره ام بغض بي تكلم شد

 
غروب بود و تو رفتي و زورقت ارام

ميان يك مه كم رنگ ساحلي گم شد

 
غزل نخوانده تكان داده دستي و رفتي
 
شبيه چشم تو دريا پر از تلاطم شد

 
زگريه گريه من بغض اسمان وا شد

عطش گرفته زمين خوشه خوشه گندم شد

 
چه زود عاشقيت را به بادها دادي

چه زود چيني قلب تو دست چندم شد

 
دوباره عاشقيم بر سر زبان افتاد

و كوچه گردترين داستان مردم شد

 
خبر رسيد كه مي ايي از افق، فردا

تمام ساحل و دريا پر از تبسم شد
 
 
|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 سفر ...

 

کردی آهنگ سفر اما پشیمان میشوی

 

چون بیاد آری پریشانم  پریشان میشوی

 

گر بخاطر آوری این اشک جانسوز مرا

 

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن میشوی

 

سر بزانو گریه هایم را اگر بینی بخواب

 

چون سپند از بهر دیدارم شتابان میشوی

 

گر خزان عمر مارا بنگری با رفتنت

 

همچو ابر نو بهاران اشکریزان میشوی

 

بشکند پیمانه صبرم ولی در چشم خلق

 

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان میشوی

 

بینم آنروزی که چون پروانه بهر سوختن

 

پای تا سر آتش و سر تا بپا جان میشوی

 

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

 

آنزمان بی همزبان در این گلستان میشوی

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در پنجشنبه هفتم تیر 1386  |
 بی دست و پا

 

من آن دیر آشنا را می شناسم

 

من آن شیرین ادا را می شناسم

 

بزور و زر نگردد رام هر کس

 

من آن بی اعتنا را می شناسم

 

بپرهیزید از چشم ونگاهش

 

من آن برق بلا را می شناسم

 

غم عشق است و باید گریه ها کرد

 

من آن درد و دوا را می شناسم

 

محبت بین ما کار خدا بود

 

از اینجا من خدا را می شناسم

 

ز مهر او به من صد رشک دارید !

 

من ای مردم شما را می شناسم

 

دل ما را به تاری مو توان بست

 

من آن بی دست و پا را می شناسم

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 افسانه سرا ...

 

آنجا که توئی غم نبود رنج وبلا هم

 

مستی نبود دل نبود شور و نوا هم

 

اینجا که منم حسرت از اندازه فزونست

 

خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم

 

آنجا که توئی یک دل دیوانه نبینی

 

تا گرید و گریاند و از گریه ترا هم

 

اینجا که منم عشق بسر حد کمالست

 

صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم

 

آنجا که توئی باغی اگر هست ندارد

 

مرغی چو من آشفته و افسانه سرا هم

 

اینجا که منم جای تو خالیست بهر جمع

 

غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم

 

آنجا که توئی جمله سر شور و نشاطند

 

شهزاده و شه باده بدستند و گدا هم

 

اینجا که منم بسکه دو روئی و دورنگیست

 

گریند به بدبختی خود اهل ریا هم

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در شنبه بیست و ششم خرداد 1386  |
 شعله ...

 

آمد و آتش بجانم کرد و رفت

 

با محبت امتحانم کرد ورفت

 

آمد و بنشست و آشوبی بپا

 

در میان دودمانم کرد و رفت

 

آمد و روئی گشود و شد نهان

 

نام خود ورد زبانم کرد و رفت

 

آمد و او دود شد من شعله ای

 

در وجود خود نهانم کرد و رفت

 

آمد و برقی شد و جانم بسوخت

 

آتشین تر این بیانم کرد و رفت

 

آمد و آینه گردانم بشد

 

طوطی بی همزبانم کرد و رفت

 

آمد و قفل از دهانم برگشود

 

چشمه آب روانم کرد ورفت

 

آمد و تیری زد و شد نا پدید

 

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

 

آمد و چون آتشی در من فتاد

 

سر بسوی آسمانم کرد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در شنبه بیست و ششم خرداد 1386  |
 دوستی ...

 

گفت دیدی ؟ چگونه آزردم

 

دل زود آشنای ساده تو !

 

گفت دیدی ؟ که عاقبت کشتم

 

روح آزاد و اوفتاده تو !

 

  

 

گفت دیدی ؟ چگونه بشکستم

 

اعتبار ترا ز خود خواهی !

 

گفت دیدی که سوختم آخر

 

خرمن دوستی ز گمراهی

 

 

 

گفت دیدی " که دوستانه ترا

 

با چه نیرنگ راندم از یاران !

 

گفت دیدی ؟ که پاک فرسودم

 

تن غم پرورت چو بیماران !

 

 

 

گفت دیدی ؟ که از تو ببریدم

 

عشق دیرین نازنین ترا !

 

گفت دیدی ؟ باشک خون شستم

 

رنگ و بوی گل جبین ترا !

 

 

 

گفت دیدی ؟ که جمله نیکی تو

 

با دو رنگی ز یاد خود بردم

 

گفت دیدی ؟ که بعد از آنهمه صدق

 

کز تو دیدم " روانت آزردم !

 

 

 

گفت دیدی ؟ که از سرت بیرون

 

کردم اندیشه وفا داری !

 

گفت دیدی ؟ که در تو شد خاموش

 

آتش مهربانی و یاری !

 

 

 

گفت دیدی ؟ که در زمانه ما

 

معنی دوستی دگرگون است !

 

گفت دیدی ؟ که هر که این سودا !

 

در سرش بود و هست مغبون است !

 

 

 

گفت دیدی ؟ که از حسادت و بغض

 

دوستی را ندیده بگرفتم !

 

گفت دیدی ؟ که آنچه مدحم را

 

گفته ای ناشنیده بگرفتم !

 

 

 

گفتم آری یکایک اینها را

 

دیدم و اعتنا نکردم من

 

گله دوستانه ای هم هیچ

 

از تو ای بی صفا نکردم من

 

 

 

صبر کن تا عکس کرده خویش

 

اندر آینه زمان بینی

 

من نباشم اگر خدائی هست

 

هر چه دیدم یکان یکان بینی

 

|+| نوشته شده توسط سیامک چنارى در شنبه بیست و ششم خرداد 1386  |
 
 
بالا
جستجوي گوگل
آدرس موردنظرخود را دركادر مقابل تايپ كنيد